[رابطه , ]
دو راهب كه مراحلی از سیر و سلوك را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می كردند، سر راه خود دختری را دیدند در كنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی راهبان نزدیك رودخانه رسیدند دخترك از آن ها تقاضای كمك كرد. یكی از راهبان بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام راهب دوم كه ساعت ها كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزیز! ما راهبان نباید به جنس لطیف نزدیك شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مكتب ماست. در صورتی كه تو دخترك را بغل كردی و از رودخانه عبور دادی.» راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی كنی.»
نوشته شده توسط کسری در جمعه 20 بهمن 1385 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرف نوشته , ]
جغد اما میدانست كه سنگها ترك میخورند، ستونها فرو میریزند، درها میشكنند و دیوارها خراب میشوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابهلای خاكروبههای قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریاش میخواند؛ و فكر میكرد شاید پردههای ضخیم دل آدمها، با ا ین آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد میشد، آواز جغد را كه شنید، گفت:« بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان میكنی. دوستت ندارند. میگویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.» قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آوازخوان كنگرههای خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمیخوانی؟ دل آسمانم گرفته است.» جغد گفت:« خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهای تو بوی دل كندن میدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشهای! و آن كه میبیند و میاندیشد، به هیچ چیز دل نمیبندد؛ دل نبستن سختترین و قشنگترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.» جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههای دنیا میخواند. و آن كس كه میفهمد، میداند آواز او پیغام خداست كه میگوید:« آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.»
نوشته شده توسط کسری در جمعه 20 بهمن 1385 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرف نوشته , ]
خواهر کوچک من گفت بِِِِِکِش. قلمت را بردار و برایم عکس یک پنجره بسته بکش. من کشیدم. گفت: خوب آن طرف پنجره چیست؟ گفتمش هیچ! بگفت: من که دیدم پشت این پنجره یک عالمه گلهای خداست. خوب بنگر، پشت آن خانه ماست. آری آن خانه که رنگش سبز است. در آن رنگ گلی است. سایبانش زرد است. آه بنگر پشت این پنجره پر از یاس است. آسمانش صاف است. مردمش مثل همند. سینه هاشان پاک است. پشت این پنجره یک تاب بلند و ناب است. از همانها که دلم می خواهد. از همانها که سوارش بشوی، می روی تا لب دروازه شهری که خدا می داند. راستی پشت همین پنجره یک ماشین است. از همانها که پدر پول ندارد بخرد. دوست داری که عروسی تو باشد و به آن گل بزند. پشت این پنجره یک دنیاییست که من آن را هر شب، توی خوابم دیدم. توی آن هیچ کسی تنها نیست! مرگ هم پیدا نیست! پشت این پنجره یک عالمه چرخ و فلک است که بلیط همه شان مجانیست! چقدَر حیف! چرا؟ چونکه ما این طرف پنجره ایم. این ور پنجره ها مثل چشمان خودت بارانی است. داشت می رفت. ورق را برداشت. و به من گفت اگر باز دلت حال و هوای مردم بالا خواست، باز هم پنجره ای بسته بکش.
نوشته شده توسط کسری در جمعه 20 بهمن 1385 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[رابطه , ]
سلام به همه دوستانی كه نسبت به من لطف دارن و میان به وبلاگ من سر میزنن و با نظردادنشون به مطالب وبلاگ منو كمك میكنن. هدف من از این وبلاگ، بررسی رابطه مردم بخصوص جوونا با همدیگست.
از تعریف كلمه رابطه شروع میكنم: هر زمان كه شما با فردی دیگری صحبت كنید (رودررو، تلفنی، نامه و…) با او رایطه برقرار كردید كه میتونه كوتاه باشه یا طولانی.
انواع رابطه:
رابطه محدود كوتاه: مثل اینكه شما تو محل كارِتون با افرادی كه ارباب رجوع هستند جهت انجام كار با هم رابطه دارید . بعد از اتمام كار، رابطه نیز به پایان میرسه. رابطه محدود طولانی: رابطه شما با همكارانتون از این دسته است كه برای مدت طولانی (مثلا30 سال) با هم در یكجا كارمیكنید ولی بعد از بازنشستگی از اون رابطه دیگه خبری نیست.
رابطه نا محدود: این نوع رابطه میتونه از رابطههای بالا منشع بگیره. مثلا در حالاتِ بالا، از اتمامِ رابطه جوگیری نكنید و با برخی اربابرجوعها یا همكارانتون بعد از بازنشستگی هم رابطه داشته باشید. دوستانی كه شما در محله یا از طُرُق دیگه پیدا كردین رابطه نامحدود هستند، یعنی مشخص نیست كه تا كی باهم هستین (مشخص نیست كی دعواتون میشه).
تو كشور ما یك نوع رابطه دیگه هم وجودداره به نام رابطه عشقولانه. این رابطه تو تمام كشورها جزء رابطه نامحدود بشمار میره ولی متاسفانه تو جامعه ما به یك بازی تبدیل شده. دختربازی، پسربازی این نوع رابطه كه بخاطر به بازی تبدیل شدن، باعث میشه كه افراد(به رابطه ای كه باهم دارن)نسبت به هم بد بین و غیر قابل اعتماد باشند و برای تصمیمگیری در آینده دچار مشكل شوند و بقول قدیمیها ترو خشك باهم بسوزند. منظورم از ترو خشك سوختن اینه كه شاید شما بدون هیچ منظور با فرد دیگری یك رابطه مثل رابطه كاری یا هر رابطه دیگه داشته باشید ولی فردی كه یا اون رابطه عشقولانه دارید با توجه به تجربیات بدی كه قبلا بدست آورده نسبت به شما بد بین میشه و شاید باعث كدورت هم بشه. بنظر شما باید چكار كنیم كه این مشكلات پیش نیاد؟؟؟؟ من فكر میكنم اگه كاری كنیم كه رابطه عشقولانه معنای واقعی خودشو بدست بیاره و از قالب بازی دربیاد تاحد زیادی این مشكل حل بشه. نمیگم دوست دختر یا پسر نداشته باشید، نه اصلا اینطور نیست چون از نظر روانشناسی ثابت شده افرادی كه با یك غیر همجنس رابطه دارند در كارهاشون موفقتر هستند. ولی اكثراً از رابطه داشتن با فرد غیر همجنس فقط یك چیز میدونن اونم سكسِ. امروزه بیشتر آقا پسرها میخوان با كسی رابطه داشته باشن كه یك روز باهم برن خونه و میشه گفت هدف اصلیشون همینه ، غافل از اینكه اگه این دخترخانم با شما دوست شده، برای اینه كه یك سنگصبور داشته باشه و بتونه باهاش درد دل كنه. البته تا یك سال پیش به این شكل بود كه پسرها این نوع رابطه رو میخواستن، الان بعضی دخترها دست كمی از پسرها ندارن. برای این افراد سنگصبور هیچ معنی و مفهومی نداره. نتیجه این رابطه یك ضربه روحی و بدبینی نسبت به همه افراد كنارشونه كه هیچ موقع اصلاح نمیشه. بنظر شما این نوع رایطه خوبه؟؟؟؟ به نظر من رابطه عشقولانه حرمت داره و ما با این كار حرمت یك عشق واقعی رو میشكنیم. بیاین كاری كنیم كه از رابطهای كه داریم لذت روحی ببریم نه لذت جنسی.
اگه نظرو راهحلی برای برطرف كردن این مشكل دارین بگین. منتظر هستم
نوشته شده توسط کسری در جمعه 20 بهمن 1385 و ساعت 11:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|